مهدیس جونمهدیس جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مهدیس دختری از جنس ماه

عزیزم 8 ماهگیت مبارک

نازنینم امروز 8 ماه و 1 روزه شدی.چقدر زود گذشت این 8ماه.باورم نمیشه. جه روزای شیرین و لذت بخشی بودن.احساس میکنم خانم شدی وقتی باهات حرف میزنم حرفم رو می فهمی.من و بابا وحید صبحمون رو با نگاه به روی ماهت شروع میکنیم لبخندای قشنگت بهمون جون میده تا مشکلات زندگیمون رو اسون بگیریم.هنوز باورم نشده که یه دختره 8 ماهه دارم.با هر نگاهت شکر خدا میکنم که دارمت.مهدیس جونم الان که دارم برات مینویسم شما با یه ارامشی تو خواب ناز هستی.بخدا دلتنگت شدم و نمی دونم چه جوری شکر خدا رو به جا بیارم به خاطر داشتنت.عشقم دوس داشتم 8ماهگیت رو واست جشن بگیرم یه جشن 3نفره ولی مامان من حالم بد شد مریض شدم ریه هام غفونت کرده بود خیلی حالم بد بود واقعا توان نداشتم. ول...
3 اسفند 1391

مهدیس مامان کچلیت مبارک

کچل شدی نمک شدی عزیزم.   مامانم ازم ناراحت نشو که کچلت کردم  .خوب مجبور شدم اخه دست میکردی تو موهات و موهات رو میکشیدی و می خوردی.معذرت می خوام  ولی پی پیت پر مو بود خیلی ناراحت می شدم که موهات رو می خوردی. منم کچلت کردم که :                                     1-مو خوردن از ذهنت پاک شه                                      2-موهات پرپشت و خوشکل در بیاد نمکی من اول که به دنیا اومدی موهات مشکی بود ولی بعداز کچل شدن موهات بور دراوم...
27 بهمن 1391

اولین صحبت بابا

  سلام زیبای بابا.قربون چشمهای قشنگت بشم ,این اولین مطلبی است که برا دختر ماهم می نویسم. موقعی که متوجه شدیم که قراره شما بیای تو زندگی مامان و بابا خیلی خیلی خوشحال شدیم . احساس خیلی خوبی داشتیم چون میدونستیم با ورودت زندگیمونو خیلی قشنگتر می کنی. بخاطر همین لحظه شماری می کردیم که شما به دنیا بیای. انتظار امدنت خیلی طول می کشید. ولی این انتظار خیلی قشنگ بود نمی دونم چرا ولی از موقعی که فهمیدم نی نی مون دختر, انتظار خیلی قشنگتر شد. تو این مدت مامان الهام خیلی اذیت شد ولی با این حال میدیدم که مامان خوبت چقدر مواظب شما بود.صبح 21 خرداد سال 91 رسید. جه روز خوبی بود. انتظار به سر رسیده بود تو بیمارستان کوثر شیراز صدای زیبای گریه دخترم به...
27 بهمن 1391

اولین نوشته من با مهدیسم

سلام مهدیس مامان این اولین نوشته من واسه نازنین ترین دختر دنیاست.الان که دارم برای شما این نوشته رو مینویسم کنار بابا وحید نشستی و داری میگی ب ب با ب با دددد با.نازگلکم این وبلاگ تمام حرفهای من رو به شما منتقل میکنه تا خاطرات تمام روزهایی که من قد کشیدنت رو میبینم و ذوقت رو میکنم برای من و شما زند کنه.امروز شما 7ماهو 14 روزت شده وزنت 7کیلو 700 گرمه .قدت67 سانته.مهدیس جونم خیلی باهات حرف دارم  باید هرروز یه وقت بذارم تا بیام حرفای دلم رو برات بنویسم پس منتظرم باش. ...
27 بهمن 1391

جیگر من مریض شده.

سلام عمر دلم.الهی من به قربونت بشم چرا مریض شدی؟مامانم من که واسه شما توضیح داده بودم که بعضی از ویروسا خیلی بد و بدجنس هستن و می خوان ما رو مریض کنن .من که گفته بودم نباید با ویروس بازی کرد دخمل گلم .نمی دونی این چند روز چقدر به من سخت گذشت.بینیت بدجور گرفته بود.نفس نمی تونستی بکشی,ابریزش شدید داشتی, تب هم داشتی,غذا که اصلا نمی خوردی ,فقط می خواستی شیر بخوری که اونم چون بینیت گرفته بود نمی تونستی نفس بکشی شیر نمی خوردی و گریه می کردی .خیلی بی حوصله بودم .دوست داشتم فقط گریه کنم .همش دعا می کردم که بیماریت بیاد واسه من و مهدیسم سالم سر حال باشه.این چند روز که شما مریض بودی عموسعید اینا اومده بودن شیراز .همش خونه پدر جون بودیم.امیرحسین هم...
26 بهمن 1391

تقدیم به شیرخوار حسینی

"مهدیس جان" نازنین مادر:  پوشیدن این لباس مقدس است هرچند که تو خود معصومی.ولی از خدا خواهانم که با پوشیدن این لباس تسلایی بر دل داغدار رباب باشی تا لحظه های اتشینی را که رباب دید سرد کند. لحظه ای که یک مادر گلوی پاره پاره ی جگر گوشه اش را می بیند. لحظه ای که یک مادر قنداغه ی خونین دلبندش را می بیند. لحظه ای که یک مادر سینه اش پر شیر می شود و سر شیرخواره اش  را بر روی نیزه می بیند. ناتوانم از به تصویر کشیدن لحظه داغ دار شدن یک مادر. دلت حسینی و راهت حسینی باد. ...
19 بهمن 1391